تبليغاتX
حسرت خیس


حسرت خیس

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي!
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:38 توسط شیما| |


اگر کلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين کننده قلبهاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم اشتياق راستين من نسبت به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد مي زنم دوستت دارم

ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني اما نزن...ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاري اما نزار...ميدونم ميتوني بريو باکس ديگه‌اي دوست شي اما نشو...ميدونم ميتوني جواب منو ندي اما بده...ميدونم ميتوني نابودم کني اما نکن
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:35 توسط شیما| |


من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:33 توسط شیما| |

چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد

 

 

 

دوستي شايد عشق است که ميسازدو ميسوزد و شايد ترانه ايست که هر دم آوايش در دل جاريست ليکن هر جه هست زيباست

 

 

 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:32 توسط شیما| |

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... چه تلخ است قصه ی ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... چه تلخ است قصه ی عادت.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:25 توسط شیما| |

چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد

پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند

 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي


عشق مثل آب ميمونه.....که ميتوني توي دستت قايمش کني..آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:56 توسط شیما| |

افسوس آن زماني که بايد دوست بداريم

کوتاهي ميکنيم.

آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم.

و بعد براي آنچه از دست رفته اه ميکشيم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:26 توسط شیما| |

عشق...عشق...عشق...

چه واژه ي غريبي ....

سرد...بي معنا...خاک خورده...

چه به سرش امد؟ کسي مي داند؟

ان کلمه که به ژرفاي تمام زندگي بود...

حالا ديگر به عنوان يک کلمه هم از ان ياد نمي شود...

چه بايد کرد...سرنوشتش اين بود...

اين که در ويراني ها گم گردد...

اين که ديگر هيچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...

اين که او هم تنها باشد...تنهاي تنها...

سرنوشت است...کاري نمي شود کرد...

ما هم سرنوشتي داريم...درست مانند عشق...

روزي تنها...روزي بي معني... و روزي باد مارا خواهد برد
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:25 توسط شیما| |

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

چون دنيا يه روز تموم ميشه...


نميخوام بگم که مثل گلي...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:23 توسط شیما| |

چند وقته حس ميكنم يه چيزي تو درونم گم شده.يه چيز خيلي با ارزش.ولي امروز ميخوام عزم سفر كنم و برم يه سفر هيجان انگيز به درونم
من تو همه خيابوناش گشتم.به تموم جاده هاي فرعي و اصلي سرك كشيدم.به تموم كوچه پس كوچه ها سر زدم.حلقه تموم درها رو گرفتم و كوبيدم تا درها به روم باز شد رفتم تو اتاقها تو حياط تو باغچه تو قلب همه گلها تموم پنجره ها رو وا كردم تا اينكه بالا خره يه چيزايه عجيب و غريبي پيدا كردم
اره من عين رو تو يه جاده ي فرعي كه رگ بود پيدا كردم
شين رو كنار يه پنجره به نام ميترال
و قاف رو تو اعماق وجود يه گل سرخ كه قلب بود پيدا كردم
من اينا رو حرف حرف كنار هم چيدم تا اينكه كلمه ي زيبايي به نام عشق رو در درونم يافتم
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:55 توسط شیما| |


Design By : Night Skin